تبليغاتX
مسافر قاچاق کشتی نوح
نوشته های روزانه

شهیدی كه بر خاك می‌خفت

سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

«به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ،

كه بر جنگ!»

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 0:18  توسط موریانه خانوم   | 

گفتار 3:    همه چی آرومه  من چقد خوشحالم ....من چقد خوشبختم همه چی آرومه .... تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن  منو با لالایی  دوباره خوابم کن ! بگو این آرامش  تا ابد پابرجاست ....  همه چی آرومه من چقدر خوشحالم    پیشم هستی حالا   به خودم می بالم  تو به من دل بستی از چشات معلومه  من چقدر خوشبختم   همه چی آرومه......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 13:17  توسط موریانه خانوم   | 

گفتار 2 - شاملو گفت:" جوامع عقب افتاده مثل تن انسان خفته است . انسان خفته پس از ساعات طولانی که روی یکطرف تن خود خوابیده احساس خواب رفتگی می کند و همچنان در خواب شانه به شانه می شود و باز می خوابد. آنقدر که دوباره آنطرف تنش بخواب برود و پس از ساعتی احساس کند که باید به طرف دیگر بخوابد" و اشاره کرد که چنین جوامعی در خواب گرده به گرده می شوند و در واقع به دور خود غلت می زنند اما خیال می کنند که پیش می روند و اشاره کرد به جماعتی که در طرفداری از سلطنت تظاهرات سکوت برگزار کرده بودند درحالی که چند سال پیش از آن همین جماعت شاه را بیرون راندند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 13:16  توسط موریانه خانوم   | 

گفتار 1 - علی حاتمی

سریال هزار دستان، بعد از حادثه ترور رییس انبار غله و بازجویی رییس پلیس تهران- با بازی جهانگیر فروهر - از مردم کوچه و بازار.

رییس پلیس: اسم .

مرد: علی قهوه چی .

رییس پلیس: اسم پدر .

مرد: ابراهیم .

رییس پلیس:  اهل ؟

مرد: مال اصفهونم .

رییس پلیس: شغل ؟

مرد: قهوه چی .

رییس پلیس:  فاصله قهوه خانه تا محل حادثه بسیار اندک است . تیر از سقاخانه شلیک شده است . پس ضارب داخل سقاخانه بوده است و بعد از شلیک از در سقاخانه گریخته . شخص متوحشی پا به فرار ندیدی ؟

مرد: و.. من چشام داش گرم میشد که شلیک گلوله ای یهو چرتمو پاره کرد . 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 0:40  توسط موریانه خانوم   | 

زن زایید. بچه پر از صدا شد. بچه زمین خورد. جوان شد. جوان جوان را دید . عاشق شد. عاشق به معشوق رسید. مرد شد. مرد زن را بوسید. پر از قصه شد و قصه بارها تکرار شد.  
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 21:30  توسط موریانه خانوم   | 

همه ميخندند... به بالا نگاه مي كنند... من زير پل سيدخندان ايستاده ام. منتظر تاكسي. در نيمه يك صف طولاني. نه به آخر نزديكم و نه اميدي به اينكه با اولين ماشين از هجوم اين همه سرما به صورتم در امان باشم. دختري روي ايوان ساختمان روبرويي با موبايلش از سوژه اي آن بالاتر ها فيلم برداري مي كند. يك مرد هم در حال صحبت كردن با تلفن به آن بالا نگاه مي كند.

از اين پايين - زير پل- چيزي نمي بينم. ياد هفته پيش افتادم . ظهر پنجشنبه. ميدان آزادي. از تاكسي كه پياده شدم يك رنگين كمان ديدم كه از غرب به شرق كشيده شده بود. ذوق زده شده بودم. بزرگترين رنگين كماني بود كه تا آنروز ديده بودم... چه رنگين كمون قشنگيه ببينيد! ... به دختر و پسري كه به همراه من از ماشين پياده شدند گفتم!

امروز از صبح  هم آسمان ابري بود. فكر كردم شايد اينها هم چيزي مثل رنگين كمان ديده اند...ولي اين موقع روز. نزديك غروب. رنگين كمون؟! ... كنجكاو شده ام. سه چهار تا پسر جوان كه پشت سر من هستند ماجرا را كشف كرده اند....آها يه نفر خودشو داره از بالاي پل مي ندازه پايين ... نه بابا....عجب خريه .... بنداز....كمي جلوتر مي آيم. هنوز روي پل را نمي بينم... فقط يك پا مي بينم كه آويزونه و شيطنت بار داره تكون مي خوره.... يك زن مسن و دخترش بغل دست من ايستاده اند. زن يهويي متوجه شده و داره مي ره وسط خيابون تا ببينه روي پل چه خبره.... مي گه واي داره يكي خودشو مي ندازه پايين...يك  ماشين كم مونده بود بخوره به زن.... مي گم.... خانوم بيايين عقب ماشين مي زنه بهتون .... زن مي گه....آخه داره خودشو مي ندازه پايين.... مي گم ولي هنوز كه ننداخته..... اگه مي خواست و اقعا خودشو بكشه مي رفت يه جاي خلوت صد تا ديازپام مي نداخت بالا يا شير گاز باز مي كرد يا اگه مي خواست شلوغتر بشه خودشو آتيش مي زد يا بهترين راه ! ادامه همين زندگي.....

ياد كاريكاتوري مي افتم. يه مرد كنار يه پل روي يه رودخونه. به خودش وزنه بسته و داره خودشو تو آب مي ندازه. روبروش . يه ماهي. با يه بادكنك از آب بيرون اومده و داره به سمت بالا ميره.

راستي بالا افتادن هم چه حالي ميده به قول سيلور استاين و بعضيا.

اه ... اين زنه هم گير داده ها....آدماي زيادي پايين پل جمع شدن... بابا اين زنه منو ديوونه كرد... مي گه بيچاره اون ماشيني كه اين يارو بيافته روش از اون بالا... عجب!

بالاخره نوبت ما شد. با اين خانوم و دخترشون همسفرم. انگار طرف بي خيال شده. ديگه پاشو نمي بينم. راننده رفته وسط خيابون تماشا!.... اي بابا بيا آقا ديگه.... راننده سوار شد... مردم پخش و پلا شدند.... از زير پل به سمت بالا دور مي زنيم.... به پشت سر نگاه مي كنم. روي پل را مي بينم. دو سه تا سرباز يك زن را دوره كرده اند...زن انگار داره داد و فرياد مي كنه و دستاشو ديوونه وار تكون مي ده... ماشين آتش نشاني همین الان رسید. سرمو بر مي گردونم. اگه تا 7-8 ماه پيش چنين اتفاقي رو مي ديدم غم بزرگي تا روزها توي دلم سنگيني مي كرد. ولي يه بلايي سر اين دل اومده. نمي دونم. حس يه كرم سيب رو دارم كه نمي دونه از توي سيب اومده بيرون يا از بيرون رفته تو سيب... هر چي كه هست اين سيب كرم خورده است.

آخرش مثل بقيه یادداشت ها نيست. مثلا اينكه بگي ماشين به حركت خودش ادامه داد و همه چيز محو شد. نه اصلا ... ترافيك وحشتناكيه... يه زوم اوت كنيد... ماشين ما وسط چند تا ماشين ديگه... بالاتر.... يه بزرگراه پر از ماشينه ... صداي بوق و موتور ماشين ها .... بالاتر.... همه چي خاكستري... هوا كم كم داره تاريك مي شه.... نور چراغ ماشين ها سفيد از روبرو. او نطرف قرمز... بالاتر.... زمين پر از ستاره هاي چشمك زن.... به ابرا رسيديم.... چه آرامشي!.......... تاريكي مطلق.... از اينجا ميشه ماه رو ديد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 14:49  توسط موریانه خانوم   | 

اینجا برای نفس کشیدن هوا کم است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 13:36  توسط موریانه خانوم   | 

در جنگل جز محدوده ی جلوی خود چیزی نمی بینیم

در کویر تا بی کران دیده می شود

کویر شهر آفتاب است

کویر شهر بی سایه است

در روز ما خوب می بینیم

در شب دور را می بینیم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:41  توسط موریانه خانوم   | 

تا نگاه مي كني:
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي!
پيش از آنكه باخبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي رسد
آي...
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چقدر
زود دير مي شود

قيصر امين پور

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:26  توسط موریانه خانوم   | 

برای اشتباهاتمان مجازات می شویم و به خاطر گناهانمان بخشیده !
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:27  توسط موریانه خانوم   |